مهم نیست از کجا آمده باشی، سن و سالت چه قدر باشد یا مدرک درسی ات چه باشد. از پایتخت آمده باشی یا از روستا، پیر باشی یا جوان، دانشگاه رفته باشی یا نه، هرچه باشی و هر که باشی، این جا می توانی بنیشینی تا صبح، زانو بزنی بر صحن حیاطی که زمانی مدرسه ای قدیمی بوده و هنوز هم بله، هنوز هم بی شک هست و هر چه را دلت می خواهد و اندیشه ات پرورانده، در حلقه بریزی و پاسخ بشنوی و پاسخ بگویی. این جا مدرسه پریزاد است، مدرسه ای که تا همین چند سال پیش با این که صحن ها و دیگر اماکن مقدس حرم امام رضا دوره اش کرده بودند، هنوز درهای بزرگ چوبی اش را داشت و هنوز دربانی جلوش ایستاده بود تا فقط طلابی را اجازه ورود دهد که گاه به گاه دیده می شدند و با اجازه دربان در پس درهایی که هر زائر کنجکاوی اشتیاق دیدن آن طرفش را داشت، گم شود. حالا اما درهای مدرسه پریزاد به روی همه باز است. هر روز، هر شب. و شب ها به حتم دیدن آن حیاط کوچک و پرصمیمیت و مهربان، زیباتر و جذاب تر است. گوشه به گوشه این حیاط، که دور تا دورش را اتاقک هایی که زمانی حجره طلبه ها بوده است، گرفته، عده ای جمع شده اند؛ انسان هایی. کسانی که سخن می گویند و می اندیشند و همین «انسان»شان کرده است. چه زیارت کرده باشند چه نکرده باشند، چه مسلمان باشند چه نباشند، آمده اند تا بپرسند و پاسخ بشنوند، پرسش بشنوند و پاسخ بگویند. از درهای کوچک و تو در توی حرم راه باز کرده اند و خودشان را به میزهای کوچکی رسانده اند که در سه یا چهار گوشه ی صحن حیاط مدرسه پریزاد روی زمین گذاشته شده و استادی پشت آن نشسته و دیگرانی گرد او حلقه زده اند. نامش را حالا گذاشته اند «دار الانوار»، با این همه هنوز در اطلاعیه ها و اعلان های تبلیغاتی حرم نام همان مدرسه پریزاد را هم می نویسند. وقتی با یکی از مسئولان برگزاری این حلقه ها، یعنی همان «حلقه های معرفت»، که در یکی از همان اتاق های جدید و یعنی همان حجره های قدیم نشسته است، حرف می زنم، می گوید به دلیل کم بود جا، در دو سه نقطه دیگر از حرم هم حلقه تشکیل می دهیم. مسجد گوهرشاد و صحن جمهوری را نام می برد.
چیزی که برایم جالب توجه است این است که این نشست ها و حلقه ها حتی یک شب هم تعطیل نیست. در طول سال، هر شب از ساعت ده تا دو بامداد و حالا که ماه رمضان است تا هنگام سحر این حلقه ها برگزار است و هر شب، آن جا، آن گوشه روی زمین، روی زمین حیاط مدرسه پریزاد مشهد که حالا بخشی از حرم امام رضاست، استادی نشسته که مهیای شنیدن پرسش هاست. وقت کم است و باید بروم. با این همه ترجیح می دهم چند دقیقه ای تأخیر و خلف وعده کنم تا پای یکی از این میزها و در یکی از این حلقه ها ننشینم. جوانی که چهارزانو، تقریباً در نزدیک ترین نقطه به میز استاد نشسته است، درباره دست دادن مردان با زنان می پرسد، استاد پاسخ می دهد. جوان که قانع نشده است، می گوید: پس باید بگوییم لطفاً صبر کنید بروم حایلی بیاورم؟ استاد لبخندی می زند. شروع به پاسخ دادن که می کند، تلفنم شروع به لرزیدن می کند. برمی خیزم.
حالا باید همه درهای کوچک و بزرگ را دور بزنم و از دار الانوار خارج شوم. آرزو می کنم کاش همیشه این جا بودم. در این حلقه های کوچک و دوستانه «معرفت» می نشستم و «انسان»هایی را می دیدم که می گویند و می شنود؛ گفت وگو می کنند و همین نشان گر «انسان» بودنشان است. جمعی که به راستی دل کندن از آنان سخت است جز با این وعده که دوباره باز به آنان خواهم پیوست.
کد مطلب: 17704
|