لحظه های من همه بهاری اند، وقتی به تو می اندیشم و وقتی تو را به یاد می آورم و وقتی در می یابم که تو کیستی و چه راهی را برگزیدی و از چه راهی می خواهی ما را به مقصد برسانی و چگونه می خواهی ما را به شکوفایی دعوت کنی و چگونه ما را تا شهر یار، شهر امن او هدایت کنی و چگونه تولدی دوباره برای مان رقم بزنی و چگونه عشق را برای مان به ارمغان آوری.
لحظه های من همه بهاری اند، چرا که تو امید منی، تویی که می توانی بذرهای سبز امید مرا شکوفا سازی و مرا تا صبح فردا همراهی کنی و مرا از گردنه های دشوار دنیا بگذرانی و مرا تا اوج آسمان ها ببری و مرا دوباره به خودم معرفی کنی و مرا در برابر آینه ها بنشانی تا من یکی دیگر شوم، یکی مثل خسرو خوبان.
لحظه های بهاری من با یاد تو رونق می گیرند و سرشار از زیبایی می شوند و می توانند مرا آباد کنند و مثل پرندگان آزاد سازند.
لحظه های بهاری من با عشق تو، آبی می شوند و با مهر تو به آرامش دست می یابند. تو با نامت در وجودم رنگین کمانی پدید می آوری که زیبایی اش دل می برد.
لحظه های بهاری من، برای آن که همواره بهاری بماند، باید همواره به یاد قیام سبز تو باشند، قیامی که تاریخ منتظر آن است و انسان جویای آن، قیامی که می خواهد ما را به اصل فراموش شده مان برساند و ما را به صبح فردا امیدوار سازد،
قیامی که اهریمن را ناامید می سازد، قیامی که مستکبران را به خود می آورد و کاخ هایشان را می لرزاند و تزویرهایشان را رو می کند و شادی هایشان را پرپر می کند و دست های به خون نشسته شان را عیان می کند و رنج های بی شمار، نصیب شان می کند.