«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.
سدره نشين
شهر پرآشوب و غارت دل و دين است
باز مگر شاه ما بخانه زين است؟
آينه روست يا كه جام جهان بين؟
آتش طور است يا شعاع جبين است؟
با كه توان گفت اين سخن كه نگارم
شاهد هرجايي است و پرده نشين است
شه تويي اي دوست در قلمرو دل ها
كشور جان ها ترا بزير نگين است
خسروي عالمم بچشم نيايد
گر تو اشارت كني كه چاكرم اين است
بر سر بالين بيا كه آخر عمر است
رخ بنما كاين نگاه بازپسين است
هر كه بروي تو ديد زلف تو، گفتا
كفر بدين همچو شب بروز قرين است
نيست چو بي نور لطف، نارجلالت
نار تو خواهم كه رشك خلد برين است
در خورم (اسرار) تنگناي جهان نيست
مرغ دلم شاهباز سدره نشين است
مرحوم حاج ملاهادي سبزواري «اسرار»
اميد منتظران
تو روح سبز بهاري، چو ياس زيبايي
شميم سنبل عشقي، نسيم دريايي
حضور سبز تو در دل هميشه نوراني ست
اگر چه غايبي اما تو در دل مايي
دلم به ياد تو هردم بهانه مي گيرد
خدا كند كه بيايي تو اي اهورايي
تو عارفانه ترين شعر دفتر عشقي
غزل زنام تو گيرد شميم زهرايي
به انتظار تو قائم، نشسته محبوبا!
اميد منتظران پس چرا نمي آيي؟!
يدالله قائم پناه