این روزها بیش از هر روزی، دلم تنگ لحظه ای است که می آیی و ما را از غم ها و غصه های کوچک و بزرگ این دنیای خاکستری می رهانی، روزهایی که می آیند و ولی نمی گذرند،
این روزها بیش از هر روزی، می خواهم تقویم را ورق بزنم و به روز آمدنت بیندیشم و ببینم چه روزی می آیی و ان روز، کدام فصل است و کدام ماه است، دوست دارم، ببینم چند سال و قرن است که بشر دل شکسته منتظر توست، تویی که دوست دارانت فراوان اند.
این روزها منم و آرزوهای بی شمار که همه آرزوها به تو ختم می شوند، این روزها منم و گوشه دنج دلم و قبله گاه عشق و تمناهایی که پایان ندارد. این روزها من باید خودم را آرام کنم و دلم را به ضریح عشق گره بزنم و برای آمدنت، نه تنها دعا، که گام های بلندی بر دارم.
این روزها که بهار تازه از راه رسیده، میل من به رهایی بیشتر شده و عشقم به تو فزونی یافته و همه وجودم نام تو را صدا می زند و با یاد و نام تو آرامش می یابد تو درد بی درمان بشری، بشری که سال هاست تو را گم کرده و تو را در لابه لای حوادث می جوید.
این روزها چه قدر سخت می گذرد، انگار نمی خواهند بروند، همه روزها می آیند، دیر می آیند و دیر می گذرند، انگار می خواهند ما را رنج بدهند و ما را پیر کنند، و ما را ناامید سازند و ما را در گوشه خانه مان اسیر کنند و راه ها را بر ما ببندند و عشق را در باور ما به صلیب بکشند.
این روزها می گذرند، من باور دارم، هر چند سخت و کند می گذرند، ولی می گذرند و من باید با روزهایی که سخت می گذرند، دست و پنجه نرم کنم، بلکه متوجه گذشت آن ها نشوم.