آی تقویم ها که ورق ورق تان، پر از انتظارهای کوچ و بزرگ است، ای زمان که می گذری، ولی به چشم نمی آید گذشتنت،
ای لحظه ها که نرم و آهسته می آید و نرم و آهسته می روید، ولی بر روی دوش انسان منتظر، بار سنگین انتظار را می افزاید.
ای انسان که روزها را می بینی که چگونه می گذرد و گرد پیری را می بینی که چگونه بر قامتت می نشیند و پنجره ها را می بینی که چگونه اسیر دست توفان است و راه ها را می بینی که در سیطره غبارها هستند و دشت ها را می بینی که سبزی شان را قرض گرفته اند و بیایان ها را می بینی که از خست،
بذری را در دل خود راه نمی دهند، مرگ را می بینی که داس به دست، همواره بیدار است و جان ها را می بینی که روز به روز ارزان می شود،
ای انسان که نمی دانی در دفتر خاطرات کدام خاطره شیرین و شاد را بنویسی و نمی دانی باید برای رسیدن از کدام راه بروی و نمی دانی که همراه و هم پا نمونه یافت نمی شود و همه بازیگرانی بیش نیستند در صحنه زندگی،
ای انسانی که تنهایی و تنهایت را می بینی و به رو نمی آوری و خودت را به راهی می زنی که از یاد ببری تنهایت را، ای انسانی که... .
آی چه قدر در این روزگار سخت و طاقت فرسا، انسان بودن دشوار است و اهریمنی زیستن، آسان.