چه خوب میشد پنجرهها را میگشودیم و نسیم را مهمان میکردیم و هم نفس با باد و هم پا با طوفان، خودمان را از این دیار نامهربانیها فراوان و نامردمیهای رنگارنگ میرهاندیم و به دیار حبیب، سرای دوست و کوی یار میرساندیم.
باز ما ماندهایم در این سرای خاکی و یک مشت امید که در دستانمان، سفت نگاه داشتهایم و جانانه نگهبان آنیم، باز ما ماندهایم با عقربههای کند ساعت که در جا میزنند و پیش نمیروند و ما را به فردای رهایی نمیرسانند،
عقربههایی که امیدشان را در دیروزهای رفته، جا گذاشتهاند، باز ما ماندهایم با انسانهای چشم به راه که چشم به راه هیچ کس نیستند، حتی چشم به راه خودشان هم نیستند، چشم به راه فردا هم نیستند، چشم به راه مرگاند که از راه برسد و پایانی برای آرزوهای دور و درازشان باشد.
باز ما ماندهایم در میان انبوهی از انسانهای خسته و از پا افتاده که در میانه راه، ناامید شدند و ناامیدشان کردند و اکنون در گوشهای نشستهاند، نه به مقصد رسیدهاند و نه حالی دارند که به مبداء باز گردند و ما میان این گروه بیشمار خود را به آب و آینه و آفتاب پیوند زدیم.
به این امید که مانند آنها جا نمانیم از قافله رهایی و مانند آنها دل نبندیم به دنیا و مانند آنها دستمان را در پوست گردو نگذاریم که نتوانیم کاری کنیم و مانند آنها در گذشتهها سیر نکنیم و مانند آنها... .
باز ما ماندهایم، چه خوب بود که میتوانستیم پیش برویم و چون باد از سر زمان بگذریم و چون طوفان مانعها را از سر راه برداریم و جوشان و خروشان به سر منزل برسیم و چه خوب بود که خودمان را در برابر آینه جان قرار میدادیم و به خودمان مینگریستیم و خودمان را مییافتیم، مبادا در پیچهای تو در توی زمان گم شویم و چه خوب میشد ما متحول میشدیم و هر روز، روز تحول ما بود، تحول جان و روانمان و اینگونه رخوت و سستی ما را اسیر خود نمیکرد، چه خوب میشد پنجرهها را میگشودیم و نسیم را مهمان میکردیم و هم نفس با باد و هم پا با طوفان، خودمان را از این دیار نامهربانیها فراوان و نامردمیهای رنگارنگ میرهاندیم و به دیار حبیب، سرای دوست، کوی یار میرساندیم،
همان جایی که دل به دنبال آن جاست و جان در پی جانان آن دیار است، چه خوب میشد ما از این جاماندگان و بازماندگان، فاصله میگرفتیم تا در شمار آنها قرار نمیگرفتیم و چه خوب میشد، ما تنها یک قدم، تنها یک قدم، ولو یک قدم کوتاه به سوی افقهای روشن برمیداشتیم.
مرجع : ساعت صفر