... و امروز ماییم و دلی که به شوق دیدن روی تو، زنده است و در سینه مان می تپد. امروز ما درماندگان کوی دوست هستیم که می خواهیم تو را بشناسیم و نشانی کوی تو را بیابیم و به سوی تو با شیدایی و سرگشتگی پر بگشایم و بیاییم با تو هم رنگ شویم. هم رنگ اندیشه های، تو هم رنگ آرزوهای تو که ما را شکوفا می کند و به سرمنزل مقصود می رساند.
امروز ماییم و دلی که بی قرار توست، بی قرار تماشای روی عدالت که دست پرورده توست. بی قرار لحظه هایی که ما را بارور می سازد، بی قرار شب هایی که ظلمت حاکم نیست و ستارگان سکاندار روشنایی اند.
امروز ماییم و لحظه هایی که غمبار است و اندیشه هایی که ما را می سوزاند و آرزوهایی که ما را به ناکجاآباد می برند و همان جا رها می کنند و دیگر ما نمی توانیم خودمان را پیدا کنیم و به خودمان نزدیک شویم و در برابر آینه ها بنشینیم و تماشا کنیم خودمان را که چه قدر پیر شده است در این روزها.
ما با این روزها چه کنیم، روزهایی که ما را از خودمان ربوده و ما را در به در کوی حیرانی کرده و نمی خواهد که ما به معبود برسیم و رو به سوی قبله جان بایستیم و از شمیم یار بهره ببریم و از مسیر تندبادهای بی شمار دوری کنیم.
ما چه کنیم و تنها تو می توانی دست بسته ما را بگیری و به روی خسته ما لبخند بزنی و جان فرسوده مان را با نیم نگاهی سرشار از مهر، زنده سازی و برای رسیدن به کوی یار، امیداوار کنی.
ما چه کنیم که تو را دوست داریم، ولی اهریمن نمی گذارد این عشق در کردارمان و گفتارمان و رفتارمان خودی نشان دهد و نشانه هایش دیده شود.
ما چه کنیم که تو را می خواهیم و نمی توانیم از تو دل بکنیم، ولی این دنیای فانی هر بار به رنگی خودش را نشان و ما را به سادگی با غفلت پیوند می دهد.