بیا و ما را از این گرداب که ما را می رباید و می برد و به پوچی می رساند و تا تباهی می کشاند، برهان که دیگر نایی در وجودمان نمانده و دیگر نمی توانیم حتی آهی از سینه برآوریم و از دل شرحه شرحه مان حکایت کنیم.
بیا که وقت آمدن با وجود این همه سختی و ستم نزدیک است، بیا که این از پاافتادگان دیگری جانی ندارند که خودشان را بالا بکشند و بیاستند و با قامتی راست، پیش بروند.
بیا که نه من که نه ما که حتی آن ها که منتظر تو نیستند، ازاین لحظه های شیطانی که می گذرد و چیزی به ما نمی افزاید ، دلخورند و می نالند.
بیا که همه تو را صدا می زنیم، اگر چه هر یک نامی را بر سر زبان دارند، ولی مقصود یکی است و آن تو هستی، تویی که بر لب لبخند نشاندی و بر گونه ها، خنده و بر دست هایت، گل های بهاری کاشته ای و بر گام هایت صلابت و استواری نشاندی.
بیا که وقت آمدن دیگر فرا رسیده و این همه سیاهی به ما فرصت تماشا نمی دهد و نمی گذارد قد علم کنیم و افق را ببینیم و روشنی ها را بیابیم.
بیا که ما با آمدن تو دوباره احیا می شویم و دوباره به خودمان می آییم و دوباره سبز می شویم و دوباره می توانیم فریاد از سینه بکشیم و بگوییم که ستم کار را باید به زیر کشید و دست ستم دیده را باید گرفت.
بیا ای مهربان ترین دوست، ای دوست داشتنی ترین دوست، بیا که دل مان برای خودمان تنگ شده و تنها تویی که می توانی ما را با خودمان آشتی بدهیم.
بیا ای دلبر خوبان و ای دوست دار ما، بیا که بهار ما نامش بهار است و هیچ نشانی از بهار ندارد و زمستان را به یاد ما می آورد و ما بهاری را می خواهیم که پایان ندارد و ماندنی است.